13 February 2009

لبخند

سخت است آنچنان بخندی که دلت به غم شک کند
و بعد از لحظه ای به آشوب دنیا بنگری ، دلت کجاست ؟
تمام لحظه های رفته در سرت می گذرد و تو می خندی به غمی که تا ابد فراموشش نمی کنی

08 February 2009

اتاق خالی

یک ورق کاغذ و یک خودکار شکسته و از هم وارفته ی بیک.
اتاق خالی... خالی از احساس، خالی از شادی، خالی از امید، خالی از زندگی...
میزی در انتهای اتاق، خاک گرفته، در مقابل در اتاق... مرا در برگرفته است.
یک بطری آب روی میز و کاغذهایی روی زمین، پهن، خبر از دل مشغولی های دیگری دارد.
وقتی در اتاق تنهایی، هیچ کس نیست، تنها راهی که برای شکستن سکوت تنهایی می یابی، شنیدن یک آهنگ و به خواب فرو رفتن است.

قبل خواب تمام مشکلاتت؛ گویی آنها می خواهند به خواب بدرقه ات کنند، همه یکی یکی از جلوی چشمانت رژه می روند، از کوچکشان آز فیزیک و معماری و ... تا آن بزرگهایشان ...

تا چشم برهم می گذاری نت های موسیقی جای خود را به چهره ها می دهند، چهره هایی که ماه هاست ندیدنشان اندوه دوباره بر قلبت زده ، شاید چند هفته ای بیش نباشد اما... دل ِ تنگ عدد نمی شناسد.

آهنگ تند تر می شود... خاطرات عبور می کنند... تو به دنبالشان، نمی رسی! تلاش را بیشتر می کنی.... نمی رسی! ناگهان از خواب بیدار می شوی، همان طور که آهنگ را قطع می کنی، چشمانت را هم خشک می کنی...
چشمانت را می مالی ، باز که شد، توجهت را یک ورق کاغذ و یک خودکار فرسوده ی بیک به خودش جلب می کند.

تصمیم می گیری آنقدر بنویسی تا آرام شوی !

06 January 2009

از ته دل

کاش مثل تو بودم
در بخشش مانند بزرگان
در سادگی همچو کودکان
در شادی مثل بهاران
در غم مثل فصل خزان
کاش هر لحظه مثل تو بودم، از ته دل، با تمام وجود

امام نمی شود، آری، نه دلی مانده و نه وجودی

29 July 2008

فردا را می بینم

من مي بينم

همه جا

همه وقت، فردا را

و هميشه به اميد آن ديدن

آرام از کنار پنجره ي امروز مي گذرم

فردا را مي بينم

که با تلاش من و تو، پر مي شود از آفتاب

آفتابي که شايد ديروز طلوع کرد

و تو در فردا ها، هر روز پر خواهي شد از خواستن من

و من هم!

در کنار تو

مي درخشند در آسمان

اما تو ... ماه، نمي درخشي

خورشيدي، نمي درخشي

همه چيز را ... ماه، ستاره، خورشيد، تو مي درخشاني!

زندگي را ...

فردا را ...

آن زمان که در عمق وجودت ديدم،

اي پاکترين هواي پاک

اي عاري از مه و غبار و خاک

عکس رسواي دلم،

عشق کبوتري شد

سبکبال... پر زد و رفت

گم شد در تو

آب شد در رود

کم شد از ديدن آن همه پاکي تو

پر زد و رفت!

و من هر روز در چشمانت،

در عمق وجودت مي بينم، فردا را

آن همه نزديکي دل ها را

اي تجلي حضور فردا در دل تو

اي شفاف تر از دست تو، هيچ

اي پاکتر از عشق

اي محبوب تر از خوشبختي

اي وجودت همه اميد، بمان!

در کنار تن فرسوده ي من تازه بمان!

اي گرم تر از هرچه هوس، آغوشت!

اي سبز ترين سبز ِخدا، سبز بمان!

29 May 2008

بیکرانه

به افق تکیه کردم و در بیکرانه ی زلال اقیانوس قدم زدم. از شرق بر می گشتی
صدای طوفان تنت آب را مواج کرد. صورتم را به آب نشان دادم. نه کوه بودم که پرصدا بشکنی، نه درخنت که بی صدا ببری
تا زلال تنت را دیدم همچون باران بهاری ریختم... تو دریا بودی من ابر، من در تو جاری شدم
دیگر خورشید برنیامد تا از تو جدایم سازد
هنوز موج هایت برایم لذت دارد، کجایی که نمی بینمت؟



13 March 2008

گفتگوی من و پری

من میگم : پری حالت خوبه ؟
پری فقط سر تکون میده و پلک می زنه !!! می دونه از این کارش خوشم میاد
من : پری......می دونی چر از این کارت خوشم میاد ...؟
پری:چرا ؟
من : آخه وقتی سرتو اونجوری تکون میدی .... اون گیسوهات مثل شب میاد رو روشنایی چشای نازت
پری : خوب کجاش قشنگه ؟
من : خوب آدم وقتی شب میاد چشاش مست میشه می خواد بخوابه
پری:شب رو دوس ندارم
من : اما تو خودت شبی .....نمی دونی ؟
پری: من دوس ندارم شب باشم
من : چرا ؟ شب که خوبه
پری: اصلا بگو شب یعنی چی ؟
من : شب .....خوب شب ............یعنی.......یعنی... درد ...ناراحت نشو ....خوب تو هم دردی ...اما خوب مرحمت رو با خودت اوردی .....پری ......خیلی درد دارم ......شب یعنی یــاد ....شب یعنی زجر و غم فراق ، شب یعنی گریه و خاطره و دل شوره و مـــــــــــرگ
پری : یعنی من مرگ توام ؟
من: آره ................از همون اول .......اما من مرگ رو دوس دارم ....مثل ماهی تو دریا مثل عقاب تو آسمون میشم وقتی میمیرم ....می فهمی ؟؟؟؟
پری : نه
من: می دونم .......آخه منو هیچ کس نمی فهمه ...نه .....شعار نیست ...منم هیچ کس رو نمی فهمم ...چون دوست ندارم بفهمم ....چون هنوز تو خودم موندم
.......بیا بشینیم ستاره بشمریم
پری : چرا ؟
من : برا اینکه با هم بمونیم ، این جوری وقت زودتر می گذره ......
پری : باشه
من : خوب یالا ....
پری: چه کار کنم ؟
من : می خوایم ستاره بشمریم ..........گیسوهاتو تکون بده تا از اون بالا ستاره بریزه.......پری حالت خوبه ؟
پری فقط سر تکون میده .....من نگاش می کنم ....یواش یواش مست میشم .......میشینیم با هم ستاره می شمریم تا خوابمون ببره

20 January 2008

آمدی

تو دوباره آمدی ، اسباب سفر را خوب بسته بودی.
مطمئن از سفری بودی که قدم بر رفتنش گذاشته بودی
من آمدم ، خواستم نگاهت دارم ، نمی خواستم دوباره از دستت دهم
در آغوشم گرفتمت ، تو می خواستی پرواز کنی
فهمیدم برای باهم بودن وقتی نیست
نشستم و به افق چشم دوختم ، جایی که تو رهسپارش بودی!
از خواب که بیدار شدم، همه جا از رنگ چشمانت پر بود
و هنوز ،منتظرم برگردی

10 December 2007

برف

زمستون امسال هوا خیلی سرد شده . از پنجره ی مه گرفته ی خونه بیرون رو نگاه می کنم ، هنوز داره برف میاد ... داره می باره.
مثل اینکه می خواد تلافی تابستون ُ بکنه !!

امشب تنها نیستم ... مثل همیشه ، هروقت بهش نیاز داشتم به موقع سر و کلش پیدا میشه. خیلی دوست دارم کنار شومینه بشینم و با هم حرف بزنیم ...
با چشمای درشت که اغلب به زمین دوخته شده، با قدی کشیده و صورتی مصمم .
کنار شومینه نشسته بودیم . سایه اش افتاده بود پشت سرش ! چند دقیقه ای این وضع ادامه داشت ... یک دفعه انگار فهمید که منتظرم صداش ُ بشنوم : « برف بهتره ! بارون همیشه سردرگمه ، بارون پریشونه ، سرو صداش زیاده . مخصوصا وقتی با پنجره صحبت می کنه. برف همیشه آرومه ... متین و زیبا . بدون حرف و حدیث ، کم کم میشینه همون جا که باید بشینه. مثل مرداب ، آرومه ! دریا متلاطم ، وحشی ، نگران . دریا تردید داره ، اما مرداب ، همیشه مطمئنه!...»
اون حرف می زد اما سایه اش آروم و ساکت به دیوار پشت سرش تکیه داده بود و ما رو نگاه می کرد .
کم کم صداش تو سرم محو شد . همیشه محکم صحبت می کنه. از روی صندلی چوبی کنار شومینه بلند شد ، صندلی هم از بلند شدنش گله می کنه. می دونم می خواد چه کار کنه ، پس چیزی نمی پرسم !
پالتو خاکستریش رو بر میداره و به سمت در خونه میره . هنوز داره زیر زبونش از برف و مرداب میگه . یقه های پالتوش رو میده بالا ، در رو آهسته باز می کنه ، سایش هنوز هم به دیوار تکیه داده و به من خیره شده . ازخونه بیرون میره ...معلومه که نمی خواد کسی مزاحمش بشه !
در رو که بست آتش شومینه به آهنگ قشنگی رقصید. سایه اش که منتظر بود اون بره کمی اطراف رو نگاه کرد و تکونی خورد و اومد روی صندلی جلو من نشست !
به شطرنج روی میز نگاه می کرد . با صداش که از ته چاه بالا میومد گفت : « بازی می کنی ؟ »
بدون اینکه فکر کنم سرم رو به نشونه ی رضایت تکون دادم. مهره ها رو سرجاشون گذاشت ... هشت تا شاه تو ردیف دوم ، یک سرباز هم به همه دستور میده !
لباش رو آهسته باز کرد : « به چی فکر می کنی ؟ خیلی وقته نگرانتم !»
از شنیدن این حرف جا خوردم . افکارم ُ مرتب کردم . گفتم : « نمی دونم شاید به تو ، شاید به این زمستون ، اما بیشتر به خدا فکر می کنم !»
از گونه های برجسته اش معلوم بود که داره می خنده .
- چرا می خندی ؟
- هیچی بازی رو شروع کن !
یک شاه سفید رو تکون میدم ... بهش نگاه می کنم ، جلوم نشسته و همرا با تکون خوردن شومینه حرکات عجیبی ار خودش در میاره ! نوبت اون میشه . اونم یک شاه سیاه رو میاره جلو . مهره ها الکی جا به جا میشن... اصلا فکرم تو بازی نیست .
دوباره شروع می کنه : « به نظرت خدا چیه ؟ »
یک شاه سفید رو جا به جا می کنم : « شاید یه چیزی مثل دریا ، جنگل ... البته فکر هم میکنه !»
یک شاه سیاه رو تکون میده : « یعنی جزء طبیعته ؟»
یک شاه دیگه رو میبرم جلو : «شاید ...!!!»
شاه های بازیم تو صفحه شطرنج گم و گور شده بودند .
یه شاه رو جلو آورد ، یک فکرایی تو سرش بود : « می دونی ، همیشه بارون تنده ؛ وقتی وحشی میشه ! برف آرومه ، جنگل سبزه ...»
حرفهاش برام مبهمه . رُخم رو تکون میدم : « چقد هوا سرده ...»
خودشُ رو صندلی جا به جا می کنه و بدون معطلی یک شاهشُ نزدیک سربازم می کنه : « کیش !! آفرین ، زمستون سرده ، تابستون گرمه . اونکه رفته بیرون سردشه اما ما که داخل خونه ایم .... اینجا گرمه !»
از پنجره بیرون رو نگاه می کنم . هنوز روی صندلی زیر چراغ نشسته و سرش رو بین دو تا دستاش گرفته ، همیشه یک چیزی ذهنش رو مشغول کرده ...
سربازم رو از کیش نجات میدم : « خدا روحه یا نور ؟ »
یه کم اخماش رو تو هم کرد و یک شاه دیگه اش رو اورد جلو : « نه ! اشتباه نکن ، کیـــش ... خدا نور نیست ، روحم نیست !»
سربازم رو فراری میدم : « نمی فهمم چی میگی ...؟» ... حرفهاش مثل پشه های مزاحم تو ذهنم می چرخن ...
رخش را جلو میاره : « خدا همه جا هست ، شومینه گرم می کنه ، پس خدا هست ، تو با من حرف می زنی ، خدا اینجا هم هست ...»
دلم می لرزه .... زمستون خودش رو به پنجره می کوبه تا بیاد تو ... هوای خونه سرد شده ...
سربازم رو یک قدم به راست می برم : « یعنی خداست که باعث گرمی آتش میشه ؟ زمستون سرد میشه ؟ تابستون گرم میشه؟»
از روی بی حوصلگی سربازش رو تکون میده : « دقیقا ... »
حرفهاش همیشه ذهنم رو در گیر می کنه . سرش رو صفحه ی شطرنج افتاده و دستاش رو دیوار تکون می خوره ...
یک شاه سفید رو جا به جا می کنم : « تا آخر ِ بازی خیلی مونده ؟ »
به صفحه شطرنج خیره شدم . شاه ها با هم درگیر شدن ... شاه سیاهش رو کنار سربازم میاره : « کــیش سوم .... خدا هست چون اگه نباشه درخت ها پاییز بی برگ نمی شن ، خورشید جایی رو روشن نمیکنه ....»
فکر می کنم فهمیدم چی می خواد بگه ، سربازم رو به سرعت تکون می دم : « یعنی خدا علته ؟ یعنی خدا فقط علته ؟»
صورتش دیگه داره تو گردنش گم میشه ، نگاهم می کنه : « همیشه ، هرجا ، یک چیزی هست که همه چیز رو کنترل می کنه . یک اجبار ، یک رابطه ، یک علت .... »
سرم داره گیج میره ... خونه ها ی قهوه ای و زرد شطرنج مثل آتش شومینه میزنه تو چشمام ...
ادامه میده : «...آره ، درسته همیشه ، همه جا وجود داره . بازی رو نگاه کن ، راه فراری نیست ... مــــات !!! یک قـــانون،... یک قانون به اسم خـــدا ...»
نمی دونم چه جوری باید تحلیلش کنم ، صداش تو مخم میره و بر می گرده ، آتش شومینه داره رنگش رو از دست میده .
سرم درد گرفته ، سرم رو بین دو تا دستام می گیرم ، انگار سرم داره می ترکه ، سردم شده ، خیلی سرده .
چشمام رو بستم و به حرفاش فکر می کنم : رابطه ، خدا ، قانون جنگل ، ...،برف ، برف ، برف .... چشمام رو آهسته باز می کنم ، همه جا سفیده . نور کدری رو بالا سرم احساس می کنم . سایه ام زیر پاهام افتاده . سرده !!! دونه های برف آروم روی شونه هام میشینه ... رد پاهام روی برف کف خیابون جا مونده ...بلند میشم ، یقه های پالتوم رو میدم بالا و به طرف خونه راه میفتم در رو آهسته باز می کنم ... همه جا تاریکه .
شومینه رو آماده می کنم . کم کم خونه با نور کم شومینه روشن میشه...
رو صندلی کنار شومینه میشینم ، سایه ام رو دیوار افتاده ...
روی میز جلوی شومینه ، شطرنج با مهره های مرتب خودنمایی می کنه ؛ هشت تا شاه تو ردیف دوم و یک سرباز که به همه دستور میده ...

02 October 2007

عشق ما

فهمیدم !!!! کور سوی عشق ما ، چیزی جز ستاره های کوچک ساختگی نبود ... که پدربر سقف اتاق محقرم زده بود تا شبها با اطمینان از وجودشان به خواب روم
تا گمان کنم بر پهنای زمین ، زیر بیکرانه ی آسمان نیلگون به خواب رفته ام

23 August 2007

بخند


چهره اش مرا به یاد واژه ی عدالت می اندازد

و "بای ذنب ٍ..."

ساده به خنده می آید و تا اعماق وجودش را پر می کند از قهقهه ی مستانه ی خود

در آغوش من است ، آنقدر در لطافت کودکانه اش گم می شوم که دیگر خود را فراموش می کنم

با کلمات ما غریب است ... به زبان خود سخن می گوید... و با دستانش که شاید تنها راه شناخت اطراف است صورت مرا می کاود

و خنده های بی دلیل

آه ... او دستانش را به من می مالد و من قلبم را به وجودش

کودکی معصوم که چند روزیست مهمان ماست ،

از 7 سالگی به علت تزریق واکسن مسموم رشد فکری و جسمی را از دست داده ، چشمانش جایی را نمی بیند

و به زور غذا می خورد و نمی تواند گام بردارد

نمی دانم به چه گناهی ؟

....و خانواده ای که چندین سال است با او زنگی می کنند....

به نزدیکش می روم ، از صدای پا مرا می شناسد ، دستانش را به نشانه ی آغوش گرمش باز می کند و من باز پر می شوم از سادگی دستانش

مثل فرشته پاک است... پاکیش را از خنده هایش می شود فهمید....

شاید او زندگی می کند ... شاید به ما می گوید...... شاید به ما می خندد .......