لبخند
سخت است آنچنان بخندی که دلت به غم شک کند
و بعد از لحظه ای به آشوب دنیا بنگری ، دلت کجاست ؟
تمام لحظه های رفته در سرت می گذرد و تو می خندی به غمی که تا ابد فراموشش نمی کنی
سخت است آنچنان بخندی که دلت به غم شک کند
و بعد از لحظه ای به آشوب دنیا بنگری ، دلت کجاست ؟
تمام لحظه های رفته در سرت می گذرد و تو می خندی به غمی که تا ابد فراموشش نمی کنی
ارسال شده توسط علیرضا اباذری در 17:38 6 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
ارسال شده توسط علیرضا اباذری در 06:27 5 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
ارسال شده توسط علیرضا اباذری در 00:51 1 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
من مي بينم
همه جا
همه وقت، فردا را
و هميشه به اميد آن ديدن
آرام از کنار پنجره ي امروز مي گذرم
فردا را مي بينم
که با تلاش من و تو، پر مي شود از آفتاب
آفتابي که شايد ديروز طلوع کرد
و تو در فردا ها، هر روز پر خواهي شد از خواستن من
و من هم!
در کنار تو
مي درخشند در آسمان
اما تو ... ماه، نمي درخشي
خورشيدي، نمي درخشي
همه چيز را ... ماه، ستاره، خورشيد، تو مي درخشاني!
زندگي را ...
فردا را ...
آن زمان که در عمق وجودت ديدم،
اي پاکترين هواي پاک
اي عاري از مه و غبار و خاک
عکس رسواي دلم،
عشق کبوتري شد
سبکبال... پر زد و رفت
گم شد در تو
آب شد در رود
کم شد از ديدن آن همه پاکي تو
پر زد و رفت!
و من هر روز در چشمانت،
در عمق وجودت مي بينم، فردا را
آن همه نزديکي دل ها را
اي تجلي حضور فردا در دل تو
اي شفاف تر از دست تو، هيچ
اي پاکتر از عشق
اي محبوب تر از خوشبختي
اي وجودت همه اميد، بمان!
در کنار تن فرسوده ي من تازه بمان!
اي گرم تر از هرچه هوس، آغوشت!
اي سبز ترين سبز ِخدا، سبز بمان!
ارسال شده توسط علیرضا اباذری در 03:03 1 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
ارسال شده توسط علیرضا اباذری در 16:04 0 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
ارسال شده توسط علیرضا اباذری در 10:30 1 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
ارسال شده توسط علیرضا اباذری در 12:05 1 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
ارسال شده توسط علیرضا اباذری در 00:31 1 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
ارسال شده توسط علیرضا اباذری در 10:25 4 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
چهره اش مرا به یاد واژه ی عدالت می اندازد
و "بای ذنب ٍ..."
ساده به خنده می آید و تا اعماق وجودش را پر می کند از قهقهه ی مستانه ی خود
در آغوش من است ، آنقدر در لطافت کودکانه اش گم می شوم که دیگر خود را فراموش می کنم
با کلمات ما غریب است ... به زبان خود سخن می گوید... و با دستانش که شاید تنها راه شناخت اطراف است صورت مرا می کاود
و خنده های بی دلیل
آه ... او دستانش را به من می مالد و من قلبم را به وجودش
کودکی معصوم که چند روزیست مهمان ماست ،
از 7 سالگی به علت تزریق واکسن مسموم رشد فکری و جسمی را از دست داده ، چشمانش جایی را نمی بیند
و به زور غذا می خورد و نمی تواند گام بردارد
نمی دانم به چه گناهی ؟
....و خانواده ای که چندین سال است با او زنگی می کنند....
به نزدیکش می روم ، از صدای پا مرا می شناسد ، دستانش را به نشانه ی آغوش گرمش باز می کند و من باز پر می شوم از سادگی دستانش
مثل فرشته پاک است... پاکیش را از خنده هایش می شود فهمید....
شاید او زندگی می کند ... شاید به ما می گوید...... شاید به ما می خندد .......
ارسال شده توسط علیرضا اباذری در 17:26 0 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام