یادت می آید؟ آن روز... قرار دیدارمان را؟ که هوا بسیار ابری بود یادت می آید مرا که دیدی... چگونه بودم؟ باران مرا شسته بود، از سر تا پایم خیس بود و چشمانم نیز چتری در دست داشتی و می خندیدی .... باور می کنی...؟ گاهی مثل همان روز پاییزی و سرد، لحضه هایم ابری است؟ باور می کنی گاهی مثل همان ابرهای غمگین چشمانم جاریست ... اما جای دستان تو خالی است... تا چتری برای این همه تنهایی نمناک شود
جای چشمان تو خالی است... تا بهانه یی برای حضور رنگین کمان شود
آری باید گام برداشت، استوار. دیگر فرصتی برای ماندن وگوش سپردن به ناله ی برگها نداریم. برگهایی که فقط هنگام له شدن سکوت سردشان را می شکنند و هذیان هایی را در ذهن خزان زده شان می پرورانند.
باید یرویم و فریاد کشیم، ناله های بریده بریده که دردی دوا نمی کند. باید آستین ها را بالا زد و برای همیشه اما و اگر ها را از ذهن بهاری مان دور کنیم.
باید همیشه سبز بمانیم تا از زندگی باز نمانیم...
می توانیم فریادی برآوریم که در ذهن هر برگ سبزی جاودانه بماند، تا روزی ترانه ای شود برای زمزمه ی برگی سبز، برگی که انتهای نفس آوازش دیگر جای پای سخنی خالی نیست.
سخت است آنچنان بخندی که دلت به غم شک کند و بعد از لحظه ای به آشوب دنیا بنگری ، دلت کجاست ؟ تمام لحظه های رفته در سرت می گذرد و تو می خندی به غمی که تا ابد فراموشش نمی کنی
یک ورق کاغذ و یک خودکار شکسته و از هم وارفته ی بیک. اتاق خالی... خالی از احساس، خالی از شادی، خالی از امید، خالی از زندگی... میزی در انتهای اتاق، خاک گرفته، در مقابل در اتاق... مرا در برگرفته است. یک بطری آب روی میز و کاغذهایی روی زمین، پهن، خبر از دل مشغولی های دیگری دارد. وقتی در اتاق تنهایی، هیچ کس نیست، تنها راهی که برای شکستن سکوت تنهایی می یابی، شنیدن یک آهنگ و به خواب فرو رفتن است.
قبل خواب تمام مشکلاتت؛ گویی آنها می خواهند به خواب بدرقه ات کنند، همه یکی یکی از جلوی چشمانت رژه می روند، از کوچکشان آز فیزیک و معماری و ... تا آن بزرگهایشان ...
تا چشم برهم می گذاری نت های موسیقی جای خود را به چهره ها می دهند، چهره هایی که ماه هاست ندیدنشان اندوه دوباره بر قلبت زده ، شاید چند هفته ای بیش نباشد اما... دل ِ تنگ عدد نمی شناسد.
آهنگ تند تر می شود... خاطرات عبور می کنند... تو به دنبالشان، نمی رسی! تلاش را بیشتر می کنی.... نمی رسی! ناگهان از خواب بیدار می شوی، همان طور که آهنگ را قطع می کنی، چشمانت را هم خشک می کنی... چشمانت را می مالی ، باز که شد، توجهت را یک ورق کاغذ و یک خودکار فرسوده ی بیک به خودش جلب می کند.
به افق تکیه کردم و در بیکرانه ی زلال اقیانوس قدم زدم. از شرق بر می گشتی صدای طوفان تنت آب را مواج کرد. صورتم را به آب نشان دادم. نه کوه بودم که پرصدا بشکنی، نه درخنت که بی صدا ببری تا زلال تنت را دیدم همچون باران بهاری ریختم... تو دریا بودی من ابر، من در تو جاری شدم دیگر خورشید برنیامد تا از تو جدایم سازد هنوز موج هایت برایم لذت دارد، کجایی که نمی بینمت؟