13 November 2009

خسته ام

می نویسم خسته ام. تو بخوان دلم هوای دیدارت را کرده.



09 October 2009

باور


دل همیشه آرامم این همه دلتنگی را باور ندارد...
نه خطی می آید نه خیالی می ماند، وقتی باور می کنم این همه فاصله را.


17 September 2009

می دانم

می دانم که قدر این لحظه های با تو را نمی دانم...
می خواهم هر لحظه یک عمر با تو باشم.

25 July 2009

انتهای نفس آوازش

نه! دیگر نه پای ماندن است نه نای سکوت.

آری باید گام برداشت، استوار. دیگر فرصتی برای ماندن وگوش سپردن به ناله ی برگها نداریم. برگهایی که فقط هنگام له شدن سکوت سردشان را می شکنند و هذیان هایی را در ذهن خزان زده شان می پرورانند.

باید یرویم و فریاد کشیم، ناله های بریده بریده که دردی دوا نمی کند. باید آستین ها را بالا زد و برای همیشه اما و اگر ها را از ذهن بهاری مان دور کنیم.

باید همیشه سبز بمانیم تا از زندگی باز نمانیم...

می توانیم فریادی برآوریم که در ذهن هر برگ سبزی جاودانه بماند، تا روزی ترانه ای شود برای زمزمه ی برگی سبز، برگی که انتهای نفس آوازش دیگر جای پای سخنی خالی نیست.

13 February 2009

لبخند

سخت است آنچنان بخندی که دلت به غم شک کند
و بعد از لحظه ای به آشوب دنیا بنگری ، دلت کجاست ؟
تمام لحظه های رفته در سرت می گذرد و تو می خندی به غمی که تا ابد فراموشش نمی کنی

08 February 2009

اتاق خالی

یک ورق کاغذ و یک خودکار شکسته و از هم وارفته ی بیک.
اتاق خالی... خالی از احساس، خالی از شادی، خالی از امید، خالی از زندگی...
میزی در انتهای اتاق، خاک گرفته، در مقابل در اتاق... مرا در برگرفته است.
یک بطری آب روی میز و کاغذهایی روی زمین، پهن، خبر از دل مشغولی های دیگری دارد.
وقتی در اتاق تنهایی، هیچ کس نیست، تنها راهی که برای شکستن سکوت تنهایی می یابی، شنیدن یک آهنگ و به خواب فرو رفتن است.

قبل خواب تمام مشکلاتت؛ گویی آنها می خواهند به خواب بدرقه ات کنند، همه یکی یکی از جلوی چشمانت رژه می روند، از کوچکشان آز فیزیک و معماری و ... تا آن بزرگهایشان ...

تا چشم برهم می گذاری نت های موسیقی جای خود را به چهره ها می دهند، چهره هایی که ماه هاست ندیدنشان اندوه دوباره بر قلبت زده ، شاید چند هفته ای بیش نباشد اما... دل ِ تنگ عدد نمی شناسد.

آهنگ تند تر می شود... خاطرات عبور می کنند... تو به دنبالشان، نمی رسی! تلاش را بیشتر می کنی.... نمی رسی! ناگهان از خواب بیدار می شوی، همان طور که آهنگ را قطع می کنی، چشمانت را هم خشک می کنی...
چشمانت را می مالی ، باز که شد، توجهت را یک ورق کاغذ و یک خودکار فرسوده ی بیک به خودش جلب می کند.

تصمیم می گیری آنقدر بنویسی تا آرام شوی !

06 January 2009

از ته دل

کاش مثل تو بودم
در بخشش مانند بزرگان
در سادگی همچو کودکان
در شادی مثل بهاران
در غم مثل فصل خزان
کاش هر لحظه مثل تو بودم، از ته دل، با تمام وجود

امام نمی شود، آری، نه دلی مانده و نه وجودی

29 July 2008

فردا را می بینم

من مي بينم

همه جا

همه وقت، فردا را

و هميشه به اميد آن ديدن

آرام از کنار پنجره ي امروز مي گذرم

فردا را مي بينم

که با تلاش من و تو، پر مي شود از آفتاب

آفتابي که شايد ديروز طلوع کرد

و تو در فردا ها، هر روز پر خواهي شد از خواستن من

و من هم!

در کنار تو

مي درخشند در آسمان

اما تو ... ماه، نمي درخشي

خورشيدي، نمي درخشي

همه چيز را ... ماه، ستاره، خورشيد، تو مي درخشاني!

زندگي را ...

فردا را ...

آن زمان که در عمق وجودت ديدم،

اي پاکترين هواي پاک

اي عاري از مه و غبار و خاک

عکس رسواي دلم،

عشق کبوتري شد

سبکبال... پر زد و رفت

گم شد در تو

آب شد در رود

کم شد از ديدن آن همه پاکي تو

پر زد و رفت!

و من هر روز در چشمانت،

در عمق وجودت مي بينم، فردا را

آن همه نزديکي دل ها را

اي تجلي حضور فردا در دل تو

اي شفاف تر از دست تو، هيچ

اي پاکتر از عشق

اي محبوب تر از خوشبختي

اي وجودت همه اميد، بمان!

در کنار تن فرسوده ي من تازه بمان!

اي گرم تر از هرچه هوس، آغوشت!

اي سبز ترين سبز ِخدا، سبز بمان!

29 May 2008

بیکرانه

به افق تکیه کردم و در بیکرانه ی زلال اقیانوس قدم زدم. از شرق بر می گشتی
صدای طوفان تنت آب را مواج کرد. صورتم را به آب نشان دادم. نه کوه بودم که پرصدا بشکنی، نه درخنت که بی صدا ببری
تا زلال تنت را دیدم همچون باران بهاری ریختم... تو دریا بودی من ابر، من در تو جاری شدم
دیگر خورشید برنیامد تا از تو جدایم سازد
هنوز موج هایت برایم لذت دارد، کجایی که نمی بینمت؟



13 March 2008

گفتگوی من و پری

من میگم : پری حالت خوبه ؟
پری فقط سر تکون میده و پلک می زنه !!! می دونه از این کارش خوشم میاد
من : پری......می دونی چر از این کارت خوشم میاد ...؟
پری:چرا ؟
من : آخه وقتی سرتو اونجوری تکون میدی .... اون گیسوهات مثل شب میاد رو روشنایی چشای نازت
پری : خوب کجاش قشنگه ؟
من : خوب آدم وقتی شب میاد چشاش مست میشه می خواد بخوابه
پری:شب رو دوس ندارم
من : اما تو خودت شبی .....نمی دونی ؟
پری: من دوس ندارم شب باشم
من : چرا ؟ شب که خوبه
پری: اصلا بگو شب یعنی چی ؟
من : شب .....خوب شب ............یعنی.......یعنی... درد ...ناراحت نشو ....خوب تو هم دردی ...اما خوب مرحمت رو با خودت اوردی .....پری ......خیلی درد دارم ......شب یعنی یــاد ....شب یعنی زجر و غم فراق ، شب یعنی گریه و خاطره و دل شوره و مـــــــــــرگ
پری : یعنی من مرگ توام ؟
من: آره ................از همون اول .......اما من مرگ رو دوس دارم ....مثل ماهی تو دریا مثل عقاب تو آسمون میشم وقتی میمیرم ....می فهمی ؟؟؟؟
پری : نه
من: می دونم .......آخه منو هیچ کس نمی فهمه ...نه .....شعار نیست ...منم هیچ کس رو نمی فهمم ...چون دوست ندارم بفهمم ....چون هنوز تو خودم موندم
.......بیا بشینیم ستاره بشمریم
پری : چرا ؟
من : برا اینکه با هم بمونیم ، این جوری وقت زودتر می گذره ......
پری : باشه
من : خوب یالا ....
پری: چه کار کنم ؟
من : می خوایم ستاره بشمریم ..........گیسوهاتو تکون بده تا از اون بالا ستاره بریزه.......پری حالت خوبه ؟
پری فقط سر تکون میده .....من نگاش می کنم ....یواش یواش مست میشم .......میشینیم با هم ستاره می شمریم تا خوابمون ببره